این خنکای را همه میفهمند؟ این وزش همه را نوازش می کند؟ این نوازش در همه نفوذ میکند؟
این نفوذ همه را متاثر می کند؟ و این تاثیر در همه به یک میزان است؟
نمیدانم ولی مسلما همه گیر نیست.
روز می آید....
سکوت
سکوت
سکوت
سکوت
لوئیز ردن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: "آقا، شما را به خدا، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم."
جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: "ببین خانم چه می خواهد ، خرید این خانم با من."
خواروبارفروش با اکراه گفت: "لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟"
لوئیز گفت:" اینجاست."
" لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش ، هر چه خواستی ببر."
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت، خواروبارفروش باتعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: " ای خدای عزیزم، تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن."
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: " تا آخرین پنی اش می ارزید."
فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است...
§ آدمها اغلب نا معقول و غير منطقي و خود خواهند
§ اگر مهرباني كني شايد تو را به داشتن اهداف پنهاني و
سود شخصي متهم كند
( به هر حال مهربان باش )
§ اگر در كارهايت موفق شوي دشمنهايي سخت خواهي
داشت
§ اگر راستگو ، صادق و درستكار باشي ممكن است سرت
كلاه بگذارند
§
ديگري به ناگه از بين ببرد
§ اگر به ديگري آموختي ممكن است قدردانت نباشد
§ اگر به آرامش و شادي دست يافتي ممكن است به تو
حسادت كنند
§ اگر به ديگران خوبي كني ممكن است فردا همه را
فراموش كنند
§ اگر جانت را در راه آرمانت فدا كني ممكن است كافي
نباشد
§ براي اينكه هميشه آسوده باشي بدان كه همه چيز بين تو
و خداي توست
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.
به کجا میرسیم....
چرا عادت کردیم که به تمدن و شخصیت و .. این خاک و آدماش توهین بشه و زیر سوال بره بعد یک دفعه غیرتمون گل کنه که ای بابا ما اینجوری نبودیم و نیستیم و ...
۳۰۰ فقط یک فیلم بود که تاریخ باشکوه باستان ما رو عوضی نمایش داد. ولی از این اشتباهات و عوضی نشون دادنها خیلی اطرافمون هست،حالا چون این فیلم در سینمای کشوری ساخته شده بود که از نظر سیاسی آبش با ما تو یه جوی نمیره ،این همه سروصدا بلند شد.
ولی اگر با چشمانی کمی بازتر حتی به بعضی از اتفاقات درون کشوری خود نگاه کنیم،متوجه ۳۰۰های بسیاری میشیم.
یک بنای تاریخی اینقدر بازسازی نمیشه تا به ویران شدن برسه بهع شاید یک فکری براش بشه. سدی که بر خلاف بسیاری مخالفتها در نزدیکی پاسارگاد آبگیری شد،تا دیگه نتونیم بگیم کوروش بخواب که ما بیداریم.
و خیلی مسایل تاریخی و فرهنگی دیگه ..
کمی دقت کنیم...
شخصیت گمگشته درونش است و خاطراتی که در بند بند وجودش نقاشی شده اند،در لرزش
دستانش در سرگردانی چشمانش در حرفهای بی قانونش و در ذهن مشوشش.
باید تارها را از هم گسیخت تا اکسیژن راه خود را در روشنی بیابد و بوی خنک عشق نوازش
کند وجودش را،تا بشنود صدای بال چکاوک را و تا اشعه های خورشید با خطوط درهم چهره
اش بازی کند.
که شاید تارهای پاره شده ترمیم شوند و این بار آهنگی آسمانی بنوازند که نوایش به ساحل امن دل
برسد.
ای کاش در بارش چشم و دل،فکر و اندیشه هم فعال
شود.و از خود بپرسیم که چرا؟ چرا عاشورا عاشورا
شد؟چرا نینوا آراسته شد با رنگ شهادت پاکان؟ چرا
امام حسین بعد از مدتها ستیز با نامردان را پذیرفت؟
وچرا چرا چرا؟ چه بسیار است ندانستنهامان و چه اندک
است دانستن چراهای ذهن و دلمان.

زمان خوبی است برای یافتن...محرم